خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

یادمه موقع آشنایی که باهم صحبت میکردیم و سعی میکردیم خودمونو به طرف معرفی کنیم و خصوصیات خودمون بگیم... گفتم من یه موضوعی رو که بدونم طرف مخالفه و ممکنه نه بگه رو اصلا مطرح نمیکنم. میگذرم ازش، یا خودم انجام میدم یا تغییر حالتش میدم تا جایی که بتونه تایید طرف رو بگیره.میم چیزی نگفت. اما امان امان امان از پیله کردن این مرد. تهشم میره و میبینه حرف من درست بودا ولی تجربه نمیشه و باز دفعه بعد اونقدر تکرار میکنه تا آخر بگم باشه برو انجامش بده. و باز میره با کله میخوره تو دیوار. . .

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 19:01

روز به شدت پرکاری بود و هنوزم عذاب وجدان دارم کار کردن من درسته در صورتی که میمچه این همه گریه میکنه؟

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 19:01

چه کوفتیه این نشخوار ذهنی؟ مغز من یک دقیقه خاموش نمیشه!

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 19:01

خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که وقت بگیرم برم پیش مشاور.

به محض اینکه با خودم مرور کردم جملههامو که برم چی بگم، دیدم چقدر سطحی و بی اهمیته و در واقع اصلا روم نمیشه برم بگم از یه همچین چیزای کوچیکی ناراحت شدم

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 26 مرداد 1403 ساعت: 17:27

سفارشها رو تحویل دادیم اما اون چیزی که میخواستم نشد و در واقع در لحظه منتظرم پیام بده و بگه اینا چی بود فرستادی؟؟؟

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 14:26

اون روزی که مامان برای سفارشم اومده بود کمک یه گوشهی ریزی زد که سر پیراشکیهای روضهم خیلی غرغر کردی و ناراحتم کردی.چیزی نگفتم. دیشبم که خونه داداشم روضه بود و بعد رفتن مهمونا داشتیم صحبت میکردیم جلو خالههام گفت که مداد خیلی بداخلاق بوده اون روزا و اذیتم کرده و چندبار تو دلم گفتم غلط کردم کمک خواستم. بازم چیزی نگفتم. تو ماشین که برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم اون روزا چه حالی داشتم و چقدر نگران بودم از وضعیت کاری جدید میم. ازینکه شغلش در شان خودش و خودم نیست. ازینکه ساعت کاریش خیلی زیاده. ازینکه میمچه شبانه روزی گریه میکرد. ازینکه هی میخواستم میم و داداشمو از هم دور نگهدارم و میم هی خرابکاری میکرد... مامانم گفت خب چرا همون روزا نمیگفتی حوصله ندارم؟گفتم من گفتم، یادتون نمیاد. گفتم حالا پیراشکی ندیم، گفتم حالا چرا سه روز ؟ یه روز بس بود دیگه.. باور میکنین میمچه هنوز نخوابیده؟. .

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 14:26

خیلی عجیبه نقره بگیری ناراحت میشی ولی برنز بگیری خوشحال! حکایت زندگی خیلی وقتا اینطوریه.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 13:37

وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم... فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست. و قلب من ریخت. واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم. . امشب میم زودتر اومد خونه.میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 13:37

هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 14:08

بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.

یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 14:08

به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 14:08

بنظرتون یه زن چند ساعت در روز احتیاج داره همسرشو ببینه؟خب من پنج سال در این زندگی نزدیک به هشت ساله، تو نور روز میم رو ندیدم!!!تازه این جمله هم نمیتونه عمق فاجعه رو بیان کنه.پنج سال از این هشت سال، شغل میم طوری بوده که نهایتا یک ساعت از بیست و چهارساعت من میدیدمش!نمیخوام ناشکری کنم، روزای بیکاریشم یادمه ولی سخته بخدا.مخصوصا این روزا که میمچه خیلی نق نقو شده و نمیفهمم دردش چیه. به زمین و زمان ایراد میگیره و گریه میکنه...خدایا؟ کمکم کن.امشب خیلی خسته شدم، از همه چیز و همه کس. مامانم این هفته سه روز روضه داره.و من اصلا حوصله آدم دیدن ندارم، حوصله لباس مهمونی پوشیدن ندارم، حوصله سلام علیک کردن ندارم، حوصله جمع و جور کردن میمچه رو وسط روضه ندارم.....

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 12:09

آره قطعا دارم ناشکری میکنم. هر سه تامون سالمیم، رابطهمون خوبه. خدا یه شغلی برای میم درست کرده که بتونه روزی حلال بیاره خونه و خب البته مثل کار قبلش خطرناک نیست. یه ایدههایی تو سرمون داریم که باید قدمهای کوچیک و آهسته برداریم برای رسیدن بهش و میتونیم از همینجا هم شروع کنیم. میمچه روز به روز باهوش تر میشه و میخواد چیزای جدیدتری تجربه کنه، بیشتر ببینه بیشتر لمس کنه و خب طبیعتا هنوز برای فهمیدن خطر خیلی زوده. میم اگر چه خستهاست ولی ناامید نیست. هر روزی که میگذره به تحویل خونمون داریم نزدیک تر میشیم

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 12:09

هر مراسمی خونه مامان یا داداشم باشه بنر دعوتش رو من میزنم. خواهرم از موقعی که دختراش بزرگ شدن میده به اونا ولی خب دل به کار نمیدن که قشنگ و در شأن باشه. برای روضه مامان که بنر زده بودم خواهرم گفت این طرحای قشنگو از کجا میاری؟؟

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 12:09

با توجه به اینکه خواب و رویای آدما از ضمیر ناخودآگاهشون بیاد، میشه نتیجه گرفت من اول از مرگ میترسم و بعدش، از زن گرفتن میم

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 17:11

مستاجرهای طبقه بالا که رفتن، اتاق عقبی که پنجرهش رو به کوچه پشتی بود مال من شد، مال خودم تنهایی... فقط وسایل بزرگارو کمکم کردن برام آوردن، بقیه ش رو خودم تنهایی چیدم. یک روز کامل زمان برد... یه میز بزرگ و صندلی به عنوان میز مطالعه، تختی که دست دوم بود ولی تازه برای من خریده بودن و زیرش دوتا کشو داشت. روی طاقچهها کتابام رو چیدم، یه کرسی قدیمی از انباری پیدا کردم و گذاشتم وسط اتاق، از اونجایی که عاشق کاردستی درست کردن بودم یه سطل داشتم توش پر از کاغذ رنگی و مقوا و این چیزا بود. یه ظرف پر از خرده ریز مثل ربان و نگین و عروسک کوچولو و چیزایی که از دورو اطراف جمع میکردم و خوشم میومد مثل کاج کوچولو یا خونه حلزون و صدف

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 15:16

دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم.

خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن...

قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون.

مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب.

چه خواب عجیبی بود.

.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 15:16

واقعا دلیل خوابهایی که میبینیم چی هَستن؟میگن به هرچی فکر کنی خوابش رو میبینی اما خب یه وقتایی خوابهایی میبینم که اصلا در موردش فکر هم نکردم... دیروز عصر خواب دیدم یه پیرزن میخواد منو بکشه، و اونقدر خوابم قوی و شفاف بود که الانم دارم مینویسم دوباره همون استرس و وحشت تو خواب اومده سراغم و میترسم برگردم پشت سرم باشه. بعد من هی از دستش فرار میکردم و هی میومد، فحشم میاد و تحقیرم میکرد. آخراش دیگه با داداشش با یه ماشین ون افتاده بودن دنبالم!الانم داشتم خواب میدیدم که میم زن گرفته و من داشتم گریه میکردم که طلاقم بده. البته اول خودش شروع کرد که دیگه چرا باهام نیستی و کاری باهام نداری؟ منم گفتم نمیخوامت، دهنی و دستمالی یکی دیگهای و بدم اومده ازت.گفت خودت اجازه دادی. گفتم نمیدونستم جدی میگیری قضیه رو. میگفتم باید طلاقم بدی و بچه رو هم میبرم. میگفت نه طلاقت نمیدم. میگفتم مهرت از دلم رفته، بدم میاد دیگه ازت بذار برم. . . .

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 15:16

صفحه بندی