برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
چه کوفتیه این نشخوار ذهنی؟ مغز من یک دقیقه خاموش نمیشه!
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که وقت بگیرم برم پیش مشاور.
به محض اینکه با خودم مرور کردم جملههامو که برم چی بگم، دیدم چقدر سطحی و بی اهمیته و در واقع اصلا روم نمیشه برم بگم از یه همچین چیزای کوچیکی ناراحت شدم
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
خیلی عجیبه نقره بگیری ناراحت میشی ولی برنز بگیری خوشحال! حکایت زندگی خیلی وقتا اینطوریه.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
هر چی میخوام میم و داداشمو در زمینه کاری از هم دور نگهدارم، این دوتا هی همو جذب میکنن
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
بعد از مدتها کنارهگیری از کار و بعدش کم شدن سفارشات، امشب یه سفارش سنگین گرفتم.
یعنی باید بگم گرون ترین سفارش عمر کاریم
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
با توجه به اینکه خواب و رویای آدما از ضمیر ناخودآگاهشون بیاد، میشه نتیجه گرفت من اول از مرگ میترسم و بعدش، از زن گرفتن میم
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
دیشب نخوابیدم، صبح میم که رفت سرکار من و میمچه هم خوابیدیم.
خواب میدیدم مُردم و خودم میخوام خاکسترم رو خاک کنم، خانوادهام بودن اما چون دربارهی میم بد حرف زدن و میم رو بیرون کردن اجازه نمیدادم اونا خاکم کنن...
قبرم کنده شده بود و به زور خاکسترم رو از مامانم گرفتم و تاکید کردم نمیخوام ببینمشون.
مامانم یه کم پشیمون بود ولی داداشام نه، چقدر زار زدم تو خواب.
چه خواب عجیبی بود.
.
.
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری